پسرک عاشق دخترک شد


آن قدر که شب و روز به خاطرش تب می کرد و از دوری دخترک تا

دم دمای صبح به ستاره ها خیره می شد و خوابش نمی برد.

پسرک آن قدر عاشق شد که شهره ی شهر شد


ولی حتی دخترک حتی یه ذره هم دوسش نداشت !!!


نمی تونست اون رو توی دلش راه بده چون دلیلی پیدا نمی کرد.


پسرک وقتی فهمید انگار تمام غصه  ها توی دلش رخنه کردن


دخترک به پسرک گفت:


دوست داشتن من اون قدر مهمه که تو به خاطرش داری دیونه میشی؟


پسرک گفت:اون قدر عزیزی که پریشونی من از عشق تو برام لذت بخشه

دخترک گفت:تو چرا این قدر دلباخته ای؟مگه من چی دارم که تواین

جوری شدی؟عشق چه قدر لذت بخش وعزیزه ؟


پسرک گفت:دنیایی که نگاه تو به من می ده با هیچ چیز عوض نمی

کنم و آرامشی که صدای تو به من می ده به هیچ آرامشی نمی دم.


دخترک هم طولی نکشید که عاشق پسرک شد


اون قدر دلباخته حرف های پسرک شد که به جنون کشید!!!


پسرک هم طولی نکشید بدون حتی نیم نگاهی به دخترک روی یه ورق

نوشت:

عزیزم تو دیگه دخترک رویای من نیستی ، صدات می لرزه ودیگه

آرامشی نداره،اون نگاه جنون آمیز تو، دیگه من و آروم نمیکنه .


پسرک برای دخترک نوشت که:عزیز روانی، عشق اون قدر ارزش

نداره که به خاطرش اون آرامشی رو که به من می دادی رو از دست

دادی.