پرسيد عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم :

يک بخش

اما ازوقتي تورا شناختم

فهميدم عشق 3 بخشه :

1 عطش ديدن تو:2 شوق با توبودن :3 واندوه بي تو بودن

عاشقانه!!!!

عاشقت خواهم ماند .......... بی آنکه بدانی

دوستت خواهم داشت.......... بی آنکه بگویم

درد دل خواهم گفت.......... بی هیچ کلامی

گوش خواهم داد.......... بی هیچ سخنی

در آغوشت خواهم گریست.......... بی آنکه حس کنی

در تو ذوب خواهم شد.......... بی هیچ حرارتی

اینگونه شاید احساسم نمی میرد

وقتی یه دختر-وقتی یه پسر

وقتي يک دختر حرفي نميزند

ميليونها فکر در سرش مي گذرد

وقتي يک دختربحث نميکند

عميقا مشغول فکر کردن است

وقتي يک دختربا چشماني پر از سوال به تو نگاه ميکند

يعني نميداند تو تا چند وقت ديگر با او خواهي بود


وقتي يک دختر بعد از چند لحظه در جواب احوالپرسي تو مي گويد:خوبم

يعني اصلا حال خوبي ندارد


وقتي يک دختر به تو خيره مي شود

شگفت زده شده که به چه دليل دروغ مي گويي


وقتي يک دختر سرش را روي سينه تو مي گذارد

آرزو ميکند براي هميشه مال او باشي


وقتي يک دختر هر روز به تو زنگ مي زند

توجه تو را طلب مي کند


وقتي يک دختر هر روز براي تو[اس ام اس ]مي فرستد

يعني ميخواهد تو اقلا يک بار جوابش را بدهي


وقتي يک دختر به تو مي گويد دوستت دارم

يعني واقعا دوستت دارد


وقتي يک دختر اعتراف مي کند که بدون تونميتواند زندگي کند

يعني تصميم گرفته که تو تمام اينده اش باشي


وقتي يک دختر مي گويد دلش برايت تنگ شده

هيچ کسي در دنيا بيشتر از او دلتنگ تو نيست


وقتي يک پسر حرفي نمي زند

حرفي براي گفتن ندارد


وقتي يک پسر بحث نميکند

حال وحوصله بحث کردن ندارد


وقتي يک پسر با چشماني پر از سوال به تو نگاه مي کند

يعني واقعا گيج شده است


وقتي يک پسر پس از چند لحظه در جواب احوالپرسي تومي گويد: خوبم

يعني واقعا حالش خوبه


وقتي يک پسر به تو خيره مي شود

دو حالت داره يا شگفت زده است يا عصباني


وقتي يک پسر سرش را روي پات مي ذاره.

آرزو مي کند براي هميشه مال او باشي


وقتي يک پسر هر روز به تو زنگ مي زند

او با تو مدت زيادي حرف مي زند که توجه ات را جلب کند


وقتي يک پسر هرروز براي تو [اس ا م اس] ميفرستد

بدون که براي همه "فوروارد" کرده


وقتي يک پسر به تو ميگويد دوستت دارم

دفعه اولش نيست-آخرش هم نخواهد بود


وقتي يک پسر اعتراف مي کند که بدون تو نمي تواند زندگي کند

تصميم شو گرفته که تورو اقلا واسه يه هفته داشته باشه

ويكتور هوگو

!!! آرزوهاي زيباي ويکتور هوگو

اول از همه برايت آرزومندم كه عاشق شوي،

و اگر هستي، كسي هم به تو عشق بورزد،

و اگر اينگونه نيست، تنهائيت كوتاه باشد،
 

و پس از تنهائيت، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد، اما اگر پيش آمد،

بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

 


برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،

از جمله دوستان بد و ناپايدار،

برخي نادوست، و برخي دوستدار

كه دست كم يكي در ميانشان

بي ترديد مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگي بدين گونه است،

برايت آرزومندم كه دشمن نيز داشته باشي،

نه كم و نه زياد، درست به اندازه،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زياده به خودت غرّه نشوي.

و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي

نه خيلي غيرضروري،

تا در لحظات سخت

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

 


همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي

نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند

چون اين كارِ ساده اي است،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند

و با كاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوام اگر جوان كه هستي

خيلي به تعجيل، رسيده نشوي

و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي

و اگر پيري، تسليم نااميدي نشوي

چرا كه هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد

و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.

اميدوارم حيواني را نوازش كني

به پرنده اي دانه بدهي، و به آواز يك سَهره گوش كني

وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.

چرا كه به اين طريق

احساس زيبائي خواهي يافت، به رايگان.


اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئيدنش همراه شوي

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد..

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي

زيرا در عمل به آن نيازمندي

و براي اينكه سالي يك بار

پولت را جلو رويت بگذاري و بگوئي: اين مالِ من است.

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان اربابِ ديگري است!

و در پايان، اگر مرد باشي، آرزومندم زن خوبي داشته باشي

و اگر زني، شوهر خوبي داشته باشي

كه اگر فردا خسته باشيد، يا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.

اگر همه ي اينها كه گفتم فراهم شد

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم

چه داستان دردناکی...

پسرک عاشق دخترک شد


آن قدر که شب و روز به خاطرش تب می کرد و از دوری دخترک تا

دم دمای صبح به ستاره ها خیره می شد و خوابش نمی برد.

پسرک آن قدر عاشق شد که شهره ی شهر شد


ولی حتی دخترک حتی یه ذره هم دوسش نداشت !!!


نمی تونست اون رو توی دلش راه بده چون دلیلی پیدا نمی کرد.


پسرک وقتی فهمید انگار تمام غصه  ها توی دلش رخنه کردن


دخترک به پسرک گفت:


دوست داشتن من اون قدر مهمه که تو به خاطرش داری دیونه میشی؟


پسرک گفت:اون قدر عزیزی که پریشونی من از عشق تو برام لذت بخشه

دخترک گفت:تو چرا این قدر دلباخته ای؟مگه من چی دارم که تواین

جوری شدی؟عشق چه قدر لذت بخش وعزیزه ؟


پسرک گفت:دنیایی که نگاه تو به من می ده با هیچ چیز عوض نمی

کنم و آرامشی که صدای تو به من می ده به هیچ آرامشی نمی دم.


دخترک هم طولی نکشید که عاشق پسرک شد


اون قدر دلباخته حرف های پسرک شد که به جنون کشید!!!


پسرک هم طولی نکشید بدون حتی نیم نگاهی به دخترک روی یه ورق

نوشت:

عزیزم تو دیگه دخترک رویای من نیستی ، صدات می لرزه ودیگه

آرامشی نداره،اون نگاه جنون آمیز تو، دیگه من و آروم نمیکنه .


پسرک برای دخترک نوشت که:عزیز روانی، عشق اون قدر ارزش

نداره که به خاطرش اون آرامشی رو که به من می دادی رو از دست

دادی.

بازباران...........

باز باران

 نه نگویید با ترانه

 باز باران بی ترانه با تمام بی کسی های شبانه

 میخورد بر مرد تنها،میچکد برفرش خانه

 دانه دانه،می خورد بر بام خانه

 یادم آید روز باران

 پا به پای بغض سنگین،تلخ و غمگین

 دلشکسته، اشک ریزان

عاشقی سرخورده بودم

 می دریدم قلب خود را

 دور میگشتی تو از من

 با دو چشم خیس وگریان

 میشنیدم از دل خود

 این نوای کودکانه

 زود برگردی به خانه

 آن دل تو جار میزد

 باز باران

 باز می گردم به خانه...

گل من باغچه نو مبارک

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریزکینه نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرت باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر اوار غرورش همه ی وجودت له شده

چقدرسخته تویه خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیزی جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونهات خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزوهات تو باغ دیگری ببینی و هزاربار تو خودت بشکنی و اون وقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک

دست نوشته ها

رهایم کردی و رهایت نکردم

گفتم حرف دل یکیست

هفتصدمین پادشاه را هم اگر به خواب ببینی

کنار کوچه بغض بیداری

در انتظار تو خواهم ماند

چشمهایم را بر پوزخند این و آن بستم

و چهره تو را دیدم

گوشهایم را بر زخم زبان این و آن بستم

و صدای تو را شنیدم

دلم روشن بود که یک روز از آن سوی گریه هایم می آیی

حالا میخواهم که یک شبه هفتاد سال را سپری کنم

سپس بیایم و با عصایی در دست

و پشتی تا شده

کنار خیابانی شلوغ

در انتظار تو باشم

تا تو بیایی

مرا ببینی

و نشناسی

اما دستم را بگیری و از ازدحام خیابان عبورم دهی

میشناسمت

مگر میشود نگاه غمگین تو را از خاطر برد؟

آشنایی نخواهم داد

قول میدهم آنقدر پیر شده باشم

که از نگاه کردن به چشمهایم نیز مرا نشناسی

به خدا راست میگویم

قول میدهم

دست نوشته ها

و خدایی که در این نزدیکی است
و اگر خواستید پروردگارتان را بشناسید

پس به حل معماها روی نیاوردید

بلکه به پیرامون خود بنگرید

خواهید دید که او با کودکان شما در حال بازی است

و به آسمان گسترده نظر فرا دارید

می بینید که او در میان ابرها راه می رود و دستانش را در آذرخش دراز می کند و با

باران به زمین فرود می آید

نیک اندیشه کنید آنگاه پروردگارتان را خواهید دید که در گلها لبخند می زند

سپس بر می خیزد و دستهایش را در درختان تکان می دهد

جبران خلیل جبران کتاب پیامبر

نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ.........چهره اش نورانیست
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من،
ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است


او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند، او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند


 

دست نوشته ها

تو را صدا کردم

تو عطری بودی و نور

تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال

درون دیده من ابر بود و باران بود

صدای سوت ترن

صوت سوگواران بود

ز پشت پرده باران

تو را نمی دیدم

تو را که می رفتی

مرا نمی دیدی

مرا که می ماندم

میان ماندن و رفتن

حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود

غروب غمزدگی

سایه های دلتنگی

تو را صدا کردم

تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند

و برگ برگ درختان تو را صدا کردند

صدای برگ درختان صدای گلها را

سرشک دیده من ناله تمنا را

نه دیدی و نه شنیدی

ترن تو را می برد

ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟

و من حصار فاصله فرسنگهای آهن را

غروب غمزده در لحظه های رفتن را

.
نظاره می کردم

مرگ انسانیت

چی شد که ادما ادمیت کردن یادشون رفت و به جای بندگی بردگی کردن جلو شهوت شون!!!!!!

ما کجای این افعال ساده قرار گرفتیم که کارمون به اینجا کشید?????
از کی انسانیت مرد و از کی فراموش شدیم از یاد اونی که  اولین بار  لقب منحوس 
انسان رو بهمون داد......

گذشته کار ما از قصه گفتن
ببار بارون میخوام ببارم......

آخرین نامه

شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم...

این نامه انعکاس واپسین طپش قلب محنت بار یکی از هزاران زن بیگناه است که اجتماع ، در ظلمت شب احتیاج ، کلمه شرافت را از قاموس زندگیش ربوده است .

این نامه آخرین نامه یک فاحشه است

کاش نامه رسان هرگز این نامه را به مادر این زن تیره بخت نمی رساند....

مادر جان ! این آخرین نامه ایست که از یکوجبی گور زندگی واژگون بخت خود  برای تو می نویسم ..

فاصله من فاصله پیکر درهم شکسته من با گور بی نام و نشانی که در انتظار من است یکوجب بیش نیست ..

این نامه ، هذیان سرسام آور رویای وحشتناکی است که در قاموس خانواده های بدبخت نام مستعارش زندگیست ..

مادر جان ! شاید آخرین کلمه ی این نامه ، به منزله نقطه ی سیاهی باشد بر آخرین جمله داستان غم انگیز زندگی از یاد رفته دخترت......                                     

خدا میداند که در واپسین لحظات عمرچقدر دلم می خواست پیش تو باشم...و پس از سه سال جان کندن تدریجی ، هم آغوش با سوداگران ور شکست شهوت در بستر خون آلود هوسهای مست و تک نفسهای ننگ و بد نامی وفرامشی جام زهر آلودم را در آغوش پر محنت تو با دست تو به مرگ می سپردم ...

افسوس که تو اینجا نیستی ... نه تنها تو ، هیچ کس اینجا نیست... جز این پیکر در هم شکسته ام و پیر مردی رنجور ، که با دریافت بیست ریالی ( بیست ریالی که کار مزد آخرین هم آغوشی من است ) نامه ای را که اکنون میخوانی بجای من ، برای تو بنویسد ...

مادر جان می دانم که با خواندن این نامه ، بخاطر بخت سیاهی که دخترت داشت تا حد جنون خواهی گریست ...

گریه کن مادر ! ....بگذار اشکهای تو سیل بنیان کن بنای شرافت کاذبی باشد که در این دنیای دون ، منهای پول پشتوانه زندگی هیچ تیره بختی نیست ....

دختر تو مادر ، دارد همین حالا ، پای دیواری سینه شکسته در کمال ناکامی و بد نامی می میرد .... ای کاش دختر در به در تو که من بدبخت باشم ، می توانست با مرگ خود انتقام شیر حلالت را از زندگی حرامی که داشت بگیرد ...

مادر جان ! خواهش میکنم اجازه بدهی قبل از مرگ هر چه درد بی درمان در پهنه این دل ماتم زده ام دارم ، به صورت قطره های سرگردان مشتی سرشک دیده گم کرده ، به دامان محبت بار تو بسپارم ....

میدانم هرگز باور نمی کردی اینچنین نامه ای به دست تو برسد ؛ تو بر حسب نامه های گذشته من  ، دخترت را زنی نجیب می دانستی که شرافتمندانه ، دور از خانه و کاشانه ، نان مادر ستمدیده و خواهر یتیمش را به دست می آورد ... چگونه بگویم مادر ؟!.... که ازبخت من بدخت ، در عصری به دنیا آمده ام که " شرافت " به طوررقت انگیزی بازارش کساد است

می دانی یعنی چه ؟ مادر همه هر چه تا کنون بتو نوشته ام دروغ محض بوده است .... دروغ محض .... اما اجتناب ناپذیر

خدا می داند که هیچ دلم نمی خواست دل شکسته ات را ،  بار دیگر بشکنم ... همه ی آن نامه را ده روز دیگر که مصادف با بیست و چهارمین سال تولد من  که در حقیقت بیست و چهارمین سال تولد یک بد بختی بیزوال است ، بسوزان .... و خاکستر سردشان را لابلای بستر پاره پاره من که مات و دست نخورده و بی صاحب در کنج کلبه ی فقیرمان افتاده است ، دفن کن ... بگذار خاکستر آن نامه ها لاشه افتخار من باشد .... افتخار اینکه حد اقل آنقدر تو را عزیز می داشتم که تا وا پسین لحظات مرگ نگذاشتم حتی در تصویر بیچارگی من ، شریک باشی ....

مادر جان ! در تمام این مدت سه سالی که مرا با این قبرستان بی سرپوش آرزوها و آمال انسانی ، این آخرین ایستگاه امید بیکاران خانه به دوش شهرستانی ، این تهران خراب شده ، روانه کردی ، بر حسب راه نکبت باری که این اجتماع هرزه پیش پای زندگی غریب من گذاشت من یکی از بی پناه ترین و بیگناه ترین گناهکاران روزگار بوده ام

افسوس !... هزار افسوس که ضربان نامرتب فرصت نمی دهد ، تا آنجا که می خواستم جزئیات گذشته و اندوهبارم را برایت شرح دهم ...

همانقدر باید بگویم که زندگی بسرنوشتی اینقدر دردناک ، دچارم کرد ، سه سال تمام ، شب و روز کار من پاسخ دادن به تمنای هرزه مشتی نامرد بود که در ازای پولی ناچیز ، همه مستی ها ، پستی ها ، و رذالتهای خود را وحشیانه در لذت زاییده از پیکر خسته و تب آلود من ، خلا صه کردند

آه ، خداوندا ! چه سرنوشت وحشتناکی !

در عرض این سه سال ، سر تا سر آرزوهای من ، اشکها و اشکهای پنهانی من ، بازیچه ی خنده ها ، محبتها و پایکوبی های ساختگی بود ....

در عرض این مدت هرگز فرصت اینکه چند دقیقه از ته دل به خاطرسیه روزی خودم اشک بریزم نداشتم ....

تنها یکبار ، تقریبا شش ماه پیش بود که در کشمکش یک درد جانکاه صمیمانه  خندیدم ... اما  ، بخدا ، مادر ، اگر بدانی این خنده تصادفی را چقدر وحشیانه در لرزش لبانم شکستند ... آخ اگر بدانی ....

آری ، مادر جان شش ماه پیش در همان خانه ای که آشیانه حراج تدریجی ناموس محتاج من بود ، صاحب فرزندی شدم ...

از چه پدری ؟ از چند پدر؟ اینها را هیچ نمی دانم ... اما آنچه مسلم بود ، خدا برای نخستین بار بزرگترین نعمتها را نعمت مادر بودن را به من ارزانی کرد ...

شبی که دخترم به دنیا آمد تا صبح از خوشحالی خوابم نبرد .... برای چند ساعت همه دردها ، در به دریها ، گرفتاریها را فراموش کرده بودم ....

احساس می کردم زنی نجیبم و در خانه ای محقر و آبرومند برای شوهر مهربانم طفلی زیبا به دنیا آورده ام ... وفردا صبح پدرش از دیدن او ....

آخ مادر چه می گویم ؟! چه می خواهم بگویم ؟!

آه ، ای آرزوهای خام ... ای آرزوهای ناکام !

مادر جان اگر بدانی فردای آنشب چه بر سرم آوردند ؟!

رییس آن خانه نفرین شده بچه ام را از دستم گرفت ... به زور گرفت....قدرت اینکه از جا تکان بخورم نداشتم .... هر چه فریاد کردم  ماما ! ماما ! فریادم در دل سنگش موثر واقع نشد

آخ مادر ...ببین سرنوشت کار انسان را به کجا میکشاند ... که در خانه ای چنین رسوا ، به زنی که رییس خانه است ، باید " ماما " گفت ... آخ بیچاره مادرم ....

 باری بچه ام را از آغوشم بیرون کشیدند... بردند ...هنگامی که برای آخرین بار نگاهم به قیافه معصوم طفل بیگناه افتاد ، مثل اینکه با یک نگاه سرگردان ازمن پرسید : چرا ؟؟؟

دختر م را بردن و بر حسب قوانین حاکم بر اینچنین خانه ها او را در خلوت محض به خاک سپردند .

چه می دانم شاید این حکمت خدا بود ... شاید خدا فکر کرده بود که مردنش بهتراز ماندنش است ، دنیایی که سرنوشت دختر زن نجییبی چون تو را به اینجا می کشاند چه سر نوشتی میتوانست نصیب دختر یک فا حشه بدبخت کند ؟!

پس از دخترم مرا هم از خانه بیرون کردند ... از کارافتاه بودم ؛ درد فقدان بچه کمر هستی مرا شکسته بود .

مادر جان ... تصادفی نیست که شش ماه است نزد تو خجلم و نتوانسته ام مقرری  ماهانه برایت بفرستم .

به خدا مادر ، در عرض این شش ماه در آمدم حتی آنقدر نبوده که یک شب با شکم سیر بخواب روم ....

چه خواب ؟ چه شکم ؟ چه بد بختی؟ شش ماه تمام است که در کوچه و پس کوچه ها ویلانم ...در عرض این شش ماه به صد جور مرض استخوانسوز گفتار شدم ...

دیگر نمی توانم حرف بزنم ، بغض دارد خفه ام میکند ، بغض نیست ، مرگ است ! مرگ در کار تحویل گرفتن پس مانده ی جان من است !

خدا حافظ مادر

شیرت را حلال کن ، به خواهر کوچکم هرگز نگو که خواهر نگون بختش چطور زندگی کرد  ، و چه طور مرد ؛ نه - مادر جان نگو .

دست نوشته ها

دلتنگی‌هایم شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد...دستم شبیه دست‌هایت شده... راستی دست‌هایمان چه شکلی بود... بال‌بال می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام... برگشتم، با همه آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی‌تفاوتی‌ها خسته از همه لَج بازی‌های کودکانه خسته از با خود بودن؛ خسته از با تو نبودن دلتنگی‌هایم شکل تو شده است، خواب‌هایم بوی تو را می‌دهد دستم شبیه دست‌هایت شده راستی دست‌هایمان چه شکلی بود بال‌بال می‌زدم که برگردم، پرپر می‌شدم که ببینی‌ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن و حالا که برگشته‌ام آیا مرا می‌بینی؟ آیا مرا نقاشی می‌کنی؟ آیا برایم باز هم می‌خوانی؟ برگشته‌ام با همه آنچه داشته‌ام نگو نمی‌شناسی‌ام، من شبیه دیروز تواَم و تو حالا شبیه دیروز من بیا تو دیروزی باش و بگذار من امروزی باشم نگاه کن!

دست نوشته ها

هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم 


هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار


 بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم 


حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام


 گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم 


ساکم را بر میدارم و به راه می افتم 


این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی


 راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد


 دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد 


اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است


 و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد 


می خواهم از تو متنفر باشم 


به همین سادگی

قصه های عاشقانه...

غریب است دوست داشتن
و عجیب تر از آن دوست داشته شدن..
وقتی می دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد،
و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده،
به بازی اش می گیریم،
هر چه او عاشق تر،ما سرخوش تر
هر چه او دل نازک تر،ما بی رحم تر
تقصیر از ما نیست..!
تمامی قصه های عاشقانه،
اینگونه به گوشمان خوانده شده اند

تصویر رویا

شب از مهتاب سر میره
تمام ماه تو آبه
شبیه عکسه یک رویاست
تو خوابیدی جهان خوابه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تو خواب انگار طرحی از
گل و مهتاب و لبخندی
شب از جایی شروع می شه
که تو چشماتو می بندی

تو رو آغوش می گیرم
تنم سر ریزه رویا شه
جهان قد یه لالایی
توی آغوش من جاشه
تورو آغوش می گیرم
هوا تاریک تر می شه
خدا از دست های تو
به من نزدیک تر می شه
زمین دور تو می گرده
زمان دست تو افتاده
تماشا کن سکوت تو
عجب عمقی به شب داده
تمام خونه پر می شه
از این تصویر رویایی
تماشا کن ، تماشا کن
چه بی رحمانه زیبایی....

یه حالی دارم این روزا...

چه جوری شد نمیدونم که عشق  افتاده به جونم

خودت خونسردی اما من، نه این طوری نمیتونم

دارم حس میکنم هر روز به تو وابسته تر میشم

تو انگاری حواست نیست، دارم دیوونه تر میشم

یه حالی دارم این روزا، نه آرومم نه آشوبم

به حالم اعتباری نیست تو که خوبی منم خوبم

بگو با من چیکار کردی که این جور درب وداغونم

نه گریونم نه خندونم، مثل موهات پریشونم

من از فکرو خیال تو همش سر درد می گیرم

سر تو با خودم با تو ،با یه دنیا درگیرم

به حالم اعتباری نیست ،تو که خوبی منم خوبم

این روزا...

این روزا عادت همه

                  رفتن ودل شکستنه

درد تموم عاشقا

                  پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها

                  یه صفحه آشفتگیه

گردای رو آینه ها

                  فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا

                 فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها

                 یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا

                 از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقایقا

                 یه شب کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون

                 پر از شکسته بالیه

جای نگاه عاشقت

                 باز توی خونه خالیه

این روزا کار آدما

                 تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون

                از هم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا

                غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط

                لذت آشناییه

این روزا توی هر قفس

                یکی دوتا قناریه

شبا غم قناریا

               تو خواب خونه جاریه

این روزا چشمای همه

               غرق نیاز شبنمه

رو گونه ی هر عاشقی

               چند قطره بارون غمه

این روزا درد بچه ها

               بازی چرخ وفلکه

قلبای مثل دریامون

              پر از خراش و ترکه

این روزا عادت گلا

             مرگ رو بهونه کردنه

کار چشمای آدما

            دل رو دیوونه کردنه

این روزا کار رویامون

           از پونه خونه ساختنه

نشون پروانگی مون

          زندگی هارو باختنه

این روزا آدما دیگه

          تو قلب هم جا ندارن

مردم دیگه تو دل هاشون

          یه قطره دریا ندارن

این روزا دوستا هم دیگه

          با هم صداقت ندارن

یه وقتا توی زندگی

         همدیگه رو جا می ذارن

جنس دلای آدما

         این روزا سخت و سنگیه

فقط توی نقاشیا

         دنیا قشنگ و رنگیه

این روزا آدما کمن

          پشت نقاب پنجره

کمتر میبینی کسی رو

         که تا ابد منتظره

مردم ما به همدیگه

        فقط زود عادت می کنن

حقا که بی وفایی رو

        خوبم رعایت میکنن

درسته که اینجا همه

        پاییز رو دوست ندارن

پاییز که از راه برسه

        پا روی برگاش می ذارن

اما شاید تو زندگی

       یه بغض خیس و کال دارن

چند تا غم و یه غصه و

        آرزوی محال دارن

این روزا باید همه مون

         برای هم سایه باشیم

شبا یه کم دلواپس

          کودک همسایه باشیم

اون وقت دوباره آدما

           دستاشونو پل می کنن

دردای ارغوانی رو

            با هم تحمل می کنن

اگه به هم کمک کنیم

             زندگی دیدنی میشه

بر سر پیمان میمونن

              دوستای خوب تا همیشه

اما نه...فکر که می کنم

               این کار یه کار ساده نیست

انگار برای گل شدن

                هنوز هوا آماده نیست. . .

چقدر من بی رحمم . . .

دلم تنگ می شود برای تو
چقدر تو بی رحمی!
دلم تنگ می شود برای خودم، برای آن
بارانی که برای تو پَرپرَ شد و تو ندیده گرفتی و رفتی
ولی من از تو بی رحم تر بودم، باران را زندانی کردم!
بعد از آن سالها
روزی رسید که من دلم را جایی در این زمین جا گذاشتم
بر روی این زمین سیاه
دلم را کور کردم که نبیند زیبایی را جز تو!
چقدر من بی رحمم  . . .

ارزش عشق

روزی روزگاری در جزیره ای دورافتاده، تمام احساس‌ها در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می‌کردند.

خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ...، هر کدام به روش خویش می‌زیستند تا این که یک روز دانایی به همه گفت: هر چه زورتر این جزیره را ترک کنید؛ زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت؛ اگر بمانید، غرق می‌شوید.

تمام احساس‌ها با دستپاچگی قایق‌های خود را از انبارهای خانه‌های خود بیرون آوردند و تعمیر کردند.

همه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا به قدری خراب شد که همه به سرعت سوار قایق‌ها شدند و پاروزنان جزیزه را ترک کرند.

در این میان، عشق هم سوار قایقش شد؛ اما به هنگام دور شدن از جزیره، متوجه حیوانات جزیره شد که همگی در کنار جزیره آمده بودند و وحشت را نگه داشته بودند و نمی‌گذاشتند که او سوار بر قایقش شود.

عشق به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد.

آن‌ها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند!

قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر لحظه بیشتر به زیر آب می‌رفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود.

او نمی‌ترسید؛ زیرا ترس جزیره را ترک کرده بود. فریاد زد و از همه احساس‌ها کمک خواست. اول، کسی جوابش نداد؛ در همان نزدیکی، قایق ثروتمندی را دیدی و گفت: ثروتمندی عزیز! به من کمک کن.

ثروتمندی گفت: متاسفم؛ قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست.

عشق رو به غرور کرد و گفت: مرا نجات می‌دهی؟

غرور پاسخ داد: هرگز، تو خیسی و مرا خیس می‌کنی.

عشق رو به غم کرد و گفت: ای دوست عزیز! مرا نجات بده.

غم گفت: متاسفم دوست خوبم؛ من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم؛ بلکه خودم احتیاج به کمک دارم.

در این حین، خوشگذرانی و بیکاری از کنار عشق گذشتند؛ ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست.

از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا به من کمک می‌کنی؟

شهوت پاسخ داد: البته که نه؛ زیرا سال‌ها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری؛ یادت هست که همیشه مرا تحقیر می‌کردی؟ همه می‌گفتند: تو از من برتری؛ از مرگت خوشحال خواهم شد.

عشق که نمی‌توانست ناامید باشد، رو به سوی خداوند کرد و گفت: خدایا! مرا نجات بده.

ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می‌زد: نگران نباش؛ تو را نجات خواهم داد.

عشق به قدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بی هوش شد.

پس از به هوش آمدن، خود را در قایق دانایی یافت.

آفتاب در آسمان پدیدار می‌شد و دریا آرام‌تر شده بود.

جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می‌آمد و تمام احساس‌ها امتحانشان را پس داده بودند.

عشق برخاست و به دانایی سلام کرد و از او تشکر کرد.

دانایی پاسخ سلامش را داد و گفت: من شجاعتش را نداشتم که به نجات تو بیایم؛ شجاعت هم که قایقش از من دور بود، نمی‌توانست برای نجات تو بیاید.

تعجب می‌کنم که تو بدون من و شجاعت، چطور برای نجات حیوانات و وحشت رفتی؟

همیشه درون تو نیرویی هست که در هیچ کدام از ما نیست؛ تو لایق فرماندهی تمام احساس‌ها هستی.

عشق تشکر کرد و گفت: باید بقیه را پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم؛ ولی قبل از رفتن، می‌خواهم بدانم چه کسی مرا نجات داد.

دانایی گفت: او زمان بود.

عشق با تعجب گفت: زمان؟

دانایی لبخندی زد و پاسخ داد: بله، چون فقط زمان است که می‌تواند بزرگی و ارزش عشق را درک کند.

دقايق خوب باهم بودن

دختر و پسری با سرعت 120 کیلومتر در ساعت سوار بر موتور :

_ دختر: آرومتر من می ترسم!

_ پسر: نه خوش می گذره!

_ دختر: نه نمی گذره ، خواهش می کنم ، خیلی وحشتناکه!!

_ پسر: پس بگو دوسم داری!

_ دختر: باشه،باشه،دوستت دارم!،حالا خواهش می کنم آرومتر! _ پسر:حالا محکم بغلم کن!.....

(دختر بغلش می کنه)

_ پسر: می تونی کلاه ایمنی منو برداری و بذاری سرت؟! اذیتم میکنه! ...

 تیتر قسمت حوادث روزنامه های روز بعد: موتوری با دو سرنشین با سرعت 120 کیلومتر در ساعت به ساختمانی در خیابان مهر برخورد کرد! این موتور دو سرنشین داشت که تنها یکی از آنها نجات پیدا کرد. از گفته تنها نجات یافته این حادثه چنین به نظر می رسد که: پسری که سوار موتور بوده متوجه می شود ترمز موتور بریده اما نخواسته دختر بفهمد ، در عوض خواسته که یک بار دیگر بشنود که دوست دخترش دوستش دارد :

« برای آخرین بار! »