تو با آواز خود شب را شکستي ، ولي من بي دريچه مانده ام باز ، هواي پر زدن هايم کجا رفت ؟ ز ياران باز هم جا مانده ام باز

 

وقتي کسي به دل نشست ، نشستنش مقدس است ، حتي اگر نبينمش ، همين براي من بس است

 

 

گرچه ما را نکني ياد ولي ما هستيم ، دل به پيامي که نميدي بستيم

 


همه در دايره ي دوست گرفتار شدند ، بي نوا دل که در اين دايره پرگار نشد ، عاشقان سايه گريز و سايه ي يار شدند ، يار از خون دل عشق خبردار نشد ، چشم ها مست ز هوشياري و در خواب شدند ، خواب از ياد رخ دوست بيدار نشد

داستان زندگي من قصه اي است که متن آن وجود توست و پايانش نبود توست

 

چه خوش است حال مرغي که قفس نديده باشد ، چه نکوتر آنکه مرغي ز قفس پريده باشد ، پر و بال ما بريدند و در قفس گشودند ، چه رها چه بسته مرغي که پرش بريده باشد

 

دلم با عشق تو عاشق شد ، تمام لحظه هايم بهترين شد ، ولي بي مهريت کار دلم ساخت ، دل تنهاي من تنهاترين شد

 

دوست داشتن هميشه گفتن نيست ، گاه سکوت است و گاه انتظار

 

خنده بر لب مي زنم تا کس نداند راز من ، ورنه اين دنيا که ما ديديم خنديدن نداشت

 


عشق فرآيندي است که در طي آن من به تو کمک کنم تا به خود واقعي ات نزديکتر شوي ، نه آنچه من مي خواهم

 

شمع سوزان توام اينگونه خاموشم مکن ، از کنارت رفته ام اما فراموشم مکن