چقدر من بی رحمم . . .
دلم تنگ می شود برای تو
چقدر تو بی رحمی!
دلم تنگ می شود برای خودم، برای آن
بارانی که برای تو پَرپرَ شد و تو ندیده گرفتی و رفتی
ولی من از تو بی رحم تر بودم، باران را زندانی کردم!
بعد از آن سالها
روزی رسید که من دلم را جایی در این زمین جا گذاشتم
بر روی این زمین سیاه
دلم را کور کردم که نبیند زیبایی را جز تو!
چقدر من بی رحمم . . .
چقدر تو بی رحمی!
دلم تنگ می شود برای خودم، برای آن
بارانی که برای تو پَرپرَ شد و تو ندیده گرفتی و رفتی
ولی من از تو بی رحم تر بودم، باران را زندانی کردم!
بعد از آن سالها
روزی رسید که من دلم را جایی در این زمین جا گذاشتم
بر روی این زمین سیاه
دلم را کور کردم که نبیند زیبایی را جز تو!
چقدر من بی رحمم . . .
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۱۲/۰۷ ساعت 17:23 توسط خش.مش
|